السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
260
سيره معصومان ( فارسي )
چون رسول خدا ( ص ) از راه مدينه به مكه نزديك شد ، على ( ع ) هم از راه يمن بدانجا نزديك گشت . آن حضرت براى ديدن پيامبر ( ص ) از سپاه پيشى گرفت و مردى از سپاهيان را بر آنها گماشت و پيامبر ( ص ) را كه مشرف بر مكه بود ، ديدار كرد و به آن حضرت درود فرستاد و بدانچه در يمن كرده بود و آن چه از آنها ستانده بود ، آن حضرت را آگهى داد و گفت كه پيشاپيش سپاه ، شتاب جسته تا وى را ديدار كند . رسول خدا ( ص ) از آن چه على كرده و گفته بود خوشحال شد و از ديدار او شادمان گشت و پرسيد : چگونه عزم حج كردى ؟ على ( ع ) گفت : شما نوع حج خود را براى من ننوشتيد و من هم نمىدانستم به همين خاطر نيت خود را بسته به نيت شما گرداندم و گفتم : خداوندا من به همان قصد كه پيامبرت به حج آمده ، به حج آمدم و سى و چهار شتر براى قربانى با خويش آوردم . رسول خدا ( ص ) فرمود : اللّه اكبر ! من شصت و شش قربانى بياوردم و تو در حج و مناسك و قربانىام با من شريكى . پس بر احرامت بمان و به سوى سپاهت بازگرد و آنها را سريعتر بياور تا اگر خدا خواهد در مكه با هم باشيم . در سيرهء ابن هشام آمده است : رسول خدا ( ص ) از على ( ع ) پرسيد : آيا با خود قربانى آوردهاى ؟ على گفت : نه . آنگاه پيامبر ( ص ) او را در قربانى خويش شريك گرداند و على بر احرام خويش بماند تا اين كه هر دو از حج فراغ يافتند و رسول خدا ( ص ) از جانب خود و على ، قربانى كرد . در سيرهء حلبيه نوشته شده است : مىتوان ميان اين قول و سخنى كه گفتهاند على از يمن به مكه آمد و با او قربانى همراه بود چنين جمع كرد كه آمدن قربانيهاى على به تأخير افتاد و پيامبر ( ص ) هم او را در قربانى خويش شريك گردانيد . سپس وى نقل كرده است قربانىاى كه على ( ع ) از يمن آورده بود سى و هفت رأس بود و قربانى پيامبر ( ص ) شصت و سه رأس . ابن هشام روايتى از ابن اسحاق آورده است كه مىگويد : چون على ( ع ) از يمن راهى شد تا رسول خدا ( ص ) را در مكه ديدار كند به شتاب به نزد رسول خدا ( ص ) روانه شد و بر سپاهيانى كه همراه او بودند ، مردى از اصحابش را به جانشينى خود گمارد . اين سپاهى ، به هر يك از مردانى كه از قومش بودند حلهاى از اموال غنيمتى پوشاند . چون سپاه آن حضرت نزديك شد ، امام ( ع ) بيرون آمد تا آنها را بنگرد ناگهان با حلهها مواجه گرديد . به كسى كه او را به جاى خويش بر سپاه گماشته بود ، رو كرد و فرمود : واى بر تو ! اين چه وضعى است ؟ مرد گفت : اين حله را به تن آنها پوشاندم تا چون در ميان مردم درآيند بدان خود را زيبا كنند . على ( ع ) حلهها را از تن سپاهيان درآورد و در بارها بست . سپاه ، از كردار على ( ع ) ، پيش پيغمبر ( ص ) شكايت بردند . ابو سعيد خدرى گويد : مردم از على شكايت كردند . رسول خدا ( ص ) در ميان ما به سخنرانى برخاست ، شنيدم كه مىفرمود : مردم ! از على شكايت مكنيد ! به خدا قسم او در مورد خدا ، يا راه خدا سختگيرتر از آن است تا از وى شكايت شود . در روايت شيخ مفيد آمده است : آنگاه رسول خدا ( ص ) به منادى فرمود كه در ميان مردم بانگ زند